Woolf’s Letter to a Young Poet





Virginia Woolf, who had no children of her own, famously directed much of her maternal energy to the offspring of Vanessa Bell, her sole full sister and long-standing dust-jacket designer. Vanessa’s oldest son Julian was Woolf’s particular favorite. He was named for Virginia’s brother Julian Thoby Stephen, who died of typhoid at the age of twenty-six on a trip to Greece. Thoby, as he was called, inspired Woolf to write Jacob’s Room, in which she rendered the protagonist chiefly through others’ memories; the pain of his loss was such that, even in fiction, she strained against summoning him by direct account.
When the younger Julian decided to pursue poetry, his aunt Virginia offered the blend of succor and static seen in this previously unpublished letter. Composed in Woolf’s signature purple ink, and dated simply “Thursday,” the letter reads in full: “Thursday. My dear Julian. I like the poem very much. It still wants CURRENCY I think. When did you write it? It shall be the cornerstone of my new library at Rodmell. But this is to say—please be here 7:30 sharp tomorrow (Friday) as we want you to drive Rachel & us to a restaurant.”

در اعتراض به فیلتر شدن وبلاگهای دکتر سید مهدی موسوی و ترانه علیدوستی و همچنین هک شدن سایت خانه ی سینمای ایران







 




خرقه مارا بدر دوزنده هست
ورنه ما را خود برهنه تر بهست

اگر کلام به گلایه بگشایم کار کارستانی نکرده ام و اگر زبان به دهان بگیرم گویی پنبه در گوش و کافور برچشمانم گذاشته ام به هر حال  بی هیچ مقدمه ای مینویسم که برای دولت و حکومت یک کشور فخری و فضیلتی نیست که هنرمندان و اندیشمندانش ، مرعوب و مظلوم ، به جرم ابراز آرا خود ، به وسیله ها و طریق های مختلف تهدید و تفتیش و فیلتر شوند ، و از اظهار سرمایه های فکری و هنری خود حتی در صفحه ای مجازی و البته خصوصی نیز محروم باشند . ودر عوض مشتی ناشسته روی ناسزاگو ، تازیانه ی منزوی نمودن به دست بگیرند و دانش و دادگری را به مسخره گیرند و آبروی هنر این ملک و ملت راببرند ، و با تکیه بر رای و ذوق نافرهیخته ی خود ، عوام را رام خود بخواهند ، و عرصه را بر هنر و اندیشه ی جدی تنگ و دشوار کنند ، وبا فرمان گرفتن از محرکان و فصل الخطاب گویان بی خطابه که مردم را میکروب می خوانند و علوم انسانی و هنر را مسیر الحاد معرفی می نمایند ، نه مصلحت ملک را پاس دارند نه صلاح ملت را ، اینان در راه هتک حرمت و ترور شخصیت افراد ، که برایشان به مثابه بازی و سرگرمی است ، بی آنکه خود بفهمند ، هتک حرمت فرهنگ و هنر و اندیشه ی این مرزو بوم را هدف گرفته اند ، و از سر حسادت و جهالت و همچنین از روی عناد چهره ی مطبوع روشنگری را در نظر بیرونیان و آیندگان زشت و مخدوش می کنند ، فیلتر شدن وبلاگ شخصی دکتر سید مهدی موسوی که حریم خصوصی ایشان بوده و نشان دهنده ی گوشه ای از این جهالت است نه تنها باعث دل سردی اهالی شعر و غزل پسانوگرا در ایران نمی شود بلکه این طایفه ی نه چندان کوچک را امیدوار به آینده و دلگرم به اهمیت حرکت تازه ای که اکنون یک دهه ادبیات ایران را فرا گرفته است خواهد کرد ، وهمچنان فیلتر شدن وبلاگ ترانه علیدوستی این بازیگر توانای سینمای ایران نه تنها باعث پایان دادن به حضور پر رنگش در سینمای ایران نخواهد شد بلکه رنگین کمان دیگر گونه گی اندیشه و بازی وی را وسیع تر لایه لایه تر خواهد کرد . همچنان چه کسانی اند که بتوانند با هک کردن سایت خانه ی سینمای ایران ، ایران را از داشتن سینمایی مستقل و آزاد محروم نمایند ، اینها تنها گوشه ای از شیوه ی نا مرضیه ی غوغائیان حکومتی  است در مبارزه با آنچه که هیچ مبارزه ای نمی تواند شکستش دهد ، چه بسا نام بلند و چهره ی مطبوع کسانی که سایت ها و وبلاگ ها و یادداشت هایشان دچار فتنه ی فیلتر حکومت ولایت فقیه می شود ، بعد از آن بلند تر ، مطبوع تر ، و پر آوازه تر خواهد شد و این همان چیزی است که می توانیم دستاوردی بزرگ بخوانیمش . اما این مهم باعث نخواهد شد که اینجانب از بیدادی که بر آبرو و فضیلت و فرهنگ و هنر پر توان این کشور می رود و اخلالی که در شعور فرهنگی این قوم می شود و اهتمام نا مقدسی که در تحریف حقیقت و تقدیس قهر و خشونت صورت می گیرد و بنای کجی که در روابط علمی انسانی بالا می رود و تحقیر و توهینی که بر پایه های عناد و فقه نسبت به دانش و هنر روا داشته می شود ، سکوت کنم . بنده این حرکات را محکوم نموده و از آن اعلام بیزاری می نمایم .

حامد داراب
تهران آبان 1389


يادداشتي درباره ي (خوانديدني) شيوه و طرح تازه ي مهرداد فلاح براي نوشتن شعر




حالات بيانگر ديگر
يادداشتي درباره ((خوانديدني)) شيوه ي تازه ي شعر نويسي مهرداد فلاح
حامد داراب مرداد1389

يكي از جنبه هاي جالب توجه هنر ، فضاي تحقق آن است ، پژوهش هاي تاريخ هنر معاصر نشان مي دهد كه فضا در هنر پيوسته دستخوش تحول بوده است فضايي كه براي مخاطب امروز كه خودش جزئي از آن است اهميت بسزايي دارد اگر چه شايد مخاطب به صورتي آگاهانه ، متوجه اهميت اين فضا سازي نباشد . پيشتر در مقاله (شعر بي مخاطب ، شعر بي تريبن) به برسي مخاطبان  هنر شعر پرداخته بودم و نوشته بودم كه چرا انسانهاي امروز براي شعر خواندن وقت نمي گذارند و چگونه هنر هاي چون سينما و نمايش با فضا سازي سمعي ، بصري و به كارگيري هنرهايي چون نقاشي و مجسمه سازي (براي ايستا كردن صحنه،به نمايش گذاشتن صحنه از چند بعدو...) و حتي با به كارگيري هنر پيش پا افتاده اي چون مد (براي طراحي لباس و صحنه) و...  توانسته اند تريبن را از هنر هاي ديگر بگيرند و مخاطبان وسيعي را به خود اختصاص دهند ، و حتي مخاطبانشان از مخاطبان موسيقي كه هنري بي نياز از ترجمه است گستره وسيع تري را به خود اختصاص دهد.
 امروز هم هنوز بر اين باورم كه شعر و شاعران و البته هنر هاي ديگر نيز براي آنكه بتوانند پا به پاي اين هنر يا صنعت همه گير پيش بروند و آنگونه نشود كه تعداد هنرمندانش با تداد مخاطبانش برابري كند بايد طيف هاي تازه اي را به كار خود بي افزايند و به جاي ذوب شدن در فرهنگسراگرايي به تخيل و انديشه و گونه اي تازه بي انديشند .
(خوانديدني) يكي از همين گونه هاست ، كه نه به خاطر آنكه مطرح كننده اش مهرداد فلاح است بلكه صرفا براي اهميتي كه در توسعه ي مخاطب شعر مي تواند داشته باشد و همگام تر بودنش با جريان هنر معاصر ، قابل ستايش و تامل است ، اگر چه شايد بتوان به مرور زمان دست به تكامل و تعامل بيشتري درباره ي آن زد .
تماشاي اجزاي ساختاري (خوانديدني) در ذات خود هم به تجربه ي زيبايي و هم به تجربه اي زيبايي شناختي منجر مي شود . حس و حال شعر ، موقعيت مكاني ، زمينه تاريخي يا جغرافيايي سبك اجرا و تصوير (يا تصاوير) و... همگي به واسطه ي نظام هاي نشانه اي انتقال مي يابند. در خوانديدني همان گونه كه از عنوانش بر مي آيد نظام هاي نشانه اي ديداري مي توانند تعيين كننده ترين دال هاي شعري باشند تا آنجا كه جنبه هاي بصري شعر را تا حدي گسترش دهند كه به اصلي ترين عنصر تاثير گذار  بر مخاطب بدل شود .
 بي ترديد زماني كه در خوانديدني عناصر ديداري تماما با واژگان همراه مي شوند ، مخاطب شعر اوج تاثيرگذاري يك اثر را تجربه مي كند. مخاطب به محض بر خود با يك شعر يا اثر خوانديدني وارد فضاي ويژه اي مي شود كه پيش از اين در شعر وجود نداشته است ، نوع برداشت او از فضا بخشي از كل تجربه ي شعري وي را تشكيل مي دهد . با وجود اين ابعاد ديگري هم در اين نوع تازه هستند كه مخاطب را تحت تاثير قرار مي دهد ، اينكه : او وارد چه نوع فضايِ شعري اي شده است؟ اينكه تقسيم بندي دو مولفه ي متن و تصوير (ديدن و خواندن) چگونه است ؟ اينكه او دقيقا از كجا وارد فضاي يك خوانديدني مي شود؟ و اگر صحنه اي در كار است ، محل شروع آن كجاست ؟ اندازه آن چقدر است ؟ (چقدر كوچكتر شده است چقدر بزرگ تر؟) آيا پايين تر از سطح زمين است ؟ و حتي فضاهاي خالي چه نقش آفريني اي دارند ؟ با اين حال معنا در خوانديدني زماني محقق مي شود كه مخاطب قادر باشد با تصوير كه مي تواند حتي شاعرانه هم ترسيم شده باشد ،چه در قالب ايستا و چه در قالب پويا (كه اميد است در آينده به آن نيز پرداخته شود)  و متن كه مي تواند خودش نيز به ترسيم تصويري ديگر بنشيند ارتباط برقرار كند . يعني آنكه مخاطب كه اينجا هم يك تماشگر است و هم يك مطالعه گر ، بتواند ادوار سمعي و بصري خوانديدني را به يك اندازه و در راستاي هم مورد توجه قرار دهد .
 از نظر بنده يك خوانديدني جداي از نظام هاي نشانه اي كلامي و تصويري اش ، يك تنديس حركتي همراه با ارزش هاي زيبايي شناختي و معناهاي خاص خود است اين تعريف را مي توانستم به يك مايم بي كلام يا يك نمايش رقص نسبت بدهم كه در مورد آنها  اجرا صرفا از راه تجربه ديداري به دست مي آيد  از سويي تاثير  يك اثر خوانديدني ممكن است عاطفي ، عقلاني ، يا حتي معنوي و به احتمال زياد تركيبي از همه اينها باشد تصوير در صورتي كه به دقت طراحي هنروارانه يافته باشد هم چون يك تابلوي ارزنده نقاشي مخاطب را تحت تاثير قرار مي دهد و درك عميق مفاهيم را امكان پذير مي سازد .
به طور كلي اهميت كلمه در شعر به حدي است كه مي توان ادعا كرد حركت ، يعني آن عاملي كه جوهر و اساس هر هنري را تشكيل مي دهد در ارتباط با شعر تا حد بسيار زيادي در خود كلمه نهفته است از اين رو شاعر مي كوشد تا با انتخاب الفاظي مناسب تاثرات خود را منعكس كند ، در يك خوانديدني گرچه لفظ هنوز داراي اهميت فراوان است مع هذا بي هيچ شكي مي توان پذيرفت كه تابلو ي ترسيم شده از حيث رسم و فضاي تصويري ، بخش انبوهي از  بار سنگين انتقال حس و حس آميزي را از دوش كلمه بر داشته است چرا كه در يك خوانديدني دو عامل تصوير و فضاي ديداري  وسعت بيشتري مي گيرند و هنرمند عمده تلاشش اين است كه از اين طريق تاثرات روحي خود را به مخاطبانش منتقل كند .
شايد تطبيق نمايشنامه با يك خوانديدني بتواند منظور اصلي ام درباره ي ارزش هاي كلامي و تصويري را بهتر بيان كند ، در نمايش نامه در قسمت توصيف وقايع و يا دستور العمل صحنه لفظ اهميت خود را تا حد بسيار زيادي از دست مي دهد اما در بخش مكالمات اشخاص بازي اهميت نسبي آن به عنوان كيفيتي ادبي حفظ مي شود  ،  در اين سو نيز يك اثر خوانديدني با ارزش صحنه اي و فضا سازي تصويري (ديدني) جاي تاثيرات واژگاني را تا حدي مي گيرد اما از طريق ايجاد موقعيتهاي خاص و عبور دادن سطرها از اين موقعيت ها ، تحرك لازم را ايجاد ميكند و ابعاد گوناگوني را به نمايش مي گذارد .
به هر روي نبايد از ياد برد كه اثر هايي با اين شيوه اما نه با اصطلاح خونديدني  را ، مي توان  هم در ادبيات كلاسيك و هم در هنر معاصر ما ريشه يابي كرد به طور مثال آثاري كه (شيرين نشاط) در سالهاي 1357 به بعد با عنوان( زنان الله) ارائه مي دهد نمونه ي بسيار خوبي براي مقايسه با (خوانديدني) مورد نظر مهرداد فلاح مي باشد ، كه اگر چه با عنوان عكس به نمايش گذاشته و معرفي شده است اما نقش آفريني قطعه هاي شعري و ادبي بخصوص شعر هاي فروغ فرخزاد را نمي توان در آن ناديده گرفت .
شايد توانايي هاي خوانديدني در القاي منظور هنرمند شاعران زمان مارا بر بدارد تا دست از نوشتن هاي همواره تكرار شده ي خود دست بردارند و فعاليتهاي خود را يكسره بر نوعي شعر متمركز كنند كه اگر چه شعر است اما نمي توان بي رحمانه و يك سويانه تنها آن را يك شعر خواند ، چراكه اينگونه نويسي و اينگونه ديدن ادواري را در بر مي گيرد كه با عث به اتفاق افتادن نوعي هنر تجسمي ، كلامي ، نمايشي و ... مي شود ، پس خوانددني ميتواند به عنوان يك اثر هنري معاصر در آينده ي شعر و تجسم شعري زمان ما تاثير بسزايي داشته باشد .   


شعر زمان ما و رسول يونان اش





روز به خير محبوب من.(1)
كلبه اي در مزرعه برفي.(2)
من يك پسر بد بودم.(3)
گندم زار دور.(4)
كنسرت در جهنم.(5)
فرشته ها. (6)
جاماكا. (7)

اينها برخي از كتابهاي تاكنون منتشر شده ي كسي است كه خودش را اينگونه معرفي ميكند :
"رسول یونان هستم پسر محمد. چند تا هم کتاب دارم. سال 1348 در دهکده ای دور به دنیا آمدم. از دنیا فقط کافه‌هایش را به خوبی می‌شناسم. دلم بگیرد شعر می‌نویسم، نگیرد داستان! نمایشنامه هم می‌نویسم. در کارنامه‌ام ترجمه هم به چشم می‌خورد، حدود هفت ، هشت تا کتاب دارم. تا یادم نرفته بگویم به زبان ترکی و فارسی می‌نویسم. بعضی کارهایم به بعضی زبان‌ها هم ترجمه شده است. بعضی از ترانه‌هایم را بعضی خواننده‌ها خوانده‌اند! دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد." (8) و اين شايد مينيمال ترين نوع بيوگرافي اي باشد كه تا كنون نوشته شده است. اينكه تصميم گرفتم تا درباره ي رسول يونان كه بي شك يكي ازبزرگترين شاعران معاصر ماست بنويسم ، بيشتر به اين خاطر است كه با پرداختن به او پاي مسائلي اساسي تر در زمينه ي شعر زمان ما به ميان كشيده مي شود ، در اصل بايد گفت كه رسول يونان در روح شعر امروز جاري است ، چرا كه رسول يونان شاعرِ همين نسل است ، شاعرِ دهه ي هشتاد كه اين روزها اواخر آن را سپري مي كنيم ، شاعر زماني كه شعرش ، در اكثر سطوح آموزشي (مقدماتي- عالي) مهجور مانده است و انگاري ما ، سايه ي بلندش را تنها تا شمارش نامهايي چون ، مهدي اخوان ثالث ، فريدون مشيري ، سهراب سپهري و گاهي فروغ فرخزاد و احمد شاملو بيشتر نشناخته ايم ، و يا به عبارت ديگر شعري كه امروز آثار و آراي شاعران در محور آن نوشته مي شود ، به جامعه و مردمش شناسانده نشده است . بي شك به همين روي بر اين باورم كه در شعر بهتر آنكه به جاي برگزيدن نام اشخاصي البته ارزشمند و گرانمايه ، و نوشتن تحقيق ، پژوهش ، يادداشت يا مقاله اي درباره ي آنان ، مصائبي را بررسي كنيم كه شعر زمان ما با آن دست و پنجه نرم مي كند . مصائبي از جمله اينكه چرا شاعران امروز شعر را ادبيات نمي دانند و اسرار دارند كه شعر گونه اي از هنر است و ادبيات به زعم كاربردي بودنش گونه اي از فن؟ علت فاصله گرفتن شعر مردمي (مردم پسند) از زبان شاعرانه ي امروز (شعر والا) چيست ؟ چه مسئله اي باعث شد پس از نيما باز هم شاعراني پيدا شوند كه قالبهاي كلاسيك را به شعر نيمايي ترجيح دهند ؟ با آنكه گونه هايي همچون شعر سپيد و شعر آزاد ، فرهنگستان گرايي زبان شعري را متحول كرده بودند . لزوم علاقه شاعران امروز به نوشتن شعرهاي مكتبي و وام گرفتن از نمونه هاي غربي براي دست يافت به گونه هاي تازه چيست ؟ و بسياري از اين مسائل كه نامبردن آن اگر چه خالي از لطف نيست اما زماني فراخ را مي طلبد .
رسول يونان :
"زماني شعر يگانه هنر بود به اين معنا که هنرهاي ديگر به راحتي شعر در دسترس نبود. مثلاً نقاشي را در نظر بگيريد. يک آدم روستايي به راحتي نمي توانست به نقاش و گالري اش دسترسي پيدا کند اما شعر اين گونه نبود. شما مي توانستيد به راحتي شعرهاي شاعران را ابتدا از زبان اهل کتاب و مطالعه و بعد مردم کوچه و بازار بشنويد. اما ماجرا بدين منوال پيش نرفت، دنيا عوض شد و پيشگويي مارشال مک لوهان پيامبر ارتباطات درست از آب درآمد و جهان الکترونيکي شد و هنرهاي هفت گانه به راحتي قابل دسترس شدند و به شماره يک بودن شعر خدشه وارد کردند. همين موضوع باعث شد مردم يا مخاطبان ادبيات و هنر دست به انتخاب بزنند و در اينجاي داستان بود که شاعران فهميدند بايد با احتياط عمل کنند. آنها که مواظب بودند پيش رفتند اما آنها که احتياط را از دست دادند عقب ماندند. مي خواهم بگويم يکي از دلايل گسست بين مخاطبان و شعر را گسترش هنرهاي ديگر و خط حرکت تاريخ رقم زد. اگر مواظب نباشيم يعني به مخاطب اهميت ندهيم قافيه را بدجور مي بازيم. ببينيد چه بخواهيم چه نخواهيم دنيا ديگر مجازي شده است و حرکت اطلاعات سريع صورت مي گيرد. ما بايد کاري کنيم که مخاطبان را بيشتر از اين از دست ندهيم. اگر طرفدار شعر دشواريم به دشواري شعر نگوييم چرا که شعر دشوار با دشواري شعر فرق دارد. ميان اس ام اس هاي ارسال شده شعر سهم کمي دارد، بايد اين سهم را بيشتر کنيم. البته اين به اين معنا نيست که حرکت در شعر به صورت سطحي صورت بگيرد. من دوست دارم به جاي بحران مخاطب از بحران شعر حرف بزنم. ببيند اگر اشتباه نکنم در سال 1388 ، 1500 عنوان کتاب شعر نو چاپ شد و از اين تعداد حتي تعداد اندکي نيز مورد استقبال واقع نشد، مي دانيد چرا؟ چون اکثر اين کتاب ها در حد خاطرات بسيار شخصي و تقليدي بود و طبيعي بود که مخاطب پيدا نکنند. ما نبايد بحران شعر را به بحران مخاطب معنا کنيم." (9)بسياري معتقدند ، شعر عصر انقلاب در چارچوب زماني و فرهنگي خود از شعر نيمايي رويگردان شد و مهمترين عامل اين رويگرداني را "گرايش عمومي پيروان نيما به ارزشهاي غربي و مفاهيم غير ديني مي دانند"(14) اما وجود اشخاصي مانند مهدي اخوان ثالث و بسياري از مجموعه هاي شعر ايشان همچون ارغنون ، آخر شاهنامه ، از اين اوستا و ... به خوبي ميتواند بي اعتباري ادعاي پيروي از ارزشهاي غربي را ثابت كند .

پوستيني كهنه دارم من
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبار آلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا اين روزگار آلود(10)

از سوي ديگر شعرهاي نيمايي شاعراني چون توللي و نصرت رحماني و حسن هنرمندي كه بعدها به شاعران شعر نو تغزلي معروف شدند و شاعراني چون هوشنگ ابتهاج ، فريدون مشيري ، نادر نادرپور ، محمد زُهَري ، اسماعيل شاهرودي (شاعران دوره سوم شعر نيمايي از 1332 تا 1342) و حتي شعر ها و مجموعه هاي شاعراني نزديكتر به انقلاب چون احمد شاملو به خصوص در مجموعه هايي نظيرِ : ابراهيم در آتش(1352) و دشنه در ديس(1356) ، فروغ فرخزاد در مجموعه ي تولدي ديگر(كه پس از مرگش منتشر شد) ، سهراب سپهري با آنكه شعرهاي او را تاثير گرفته و گرايشمدار به مكتبهاي عرفاني فلسفي شرق دور ميدانند ، در مجموعه هايي مثل : حجم سبز(1346) و هشت كتاب(1356) و شاعراني ديگر چون سياوش كسرايي ، حميد مصدق، شفيعي كدكني ، رضا براهني ، علي موسوي گرمارودي ، طاهره صفار زاده ، جواد مجابي ، علي باباچاهي ، منوچهر آتشي ، عمران صلاحي ، وتمام شاعران دوره ي چهارم شعر نيمايي از1342 تا 1357 ، دوره اي كه در اواخر دهه اول آن رسول يونان متولد ميشود ، كه البته برخي از شاعران اين دوره در شعر پس از انقلاب هم حضور دارند ، نشان دهنده ي اين است كه شعر نيمايي در هر دوره اي دچار تحولي جدي شده است ، كه محور جديدي را براي زبان شاعرانه ي زمان خود آفريده و اين بسيار طبيعي مي باشد كه بعد از اشعار احمد شاملو و سرودن شعرهايي كه يك گام از نوع نيمايي آن بالاتر است ، شاعران و نويسندگان همروزگار و پس از روزگار او دوران نيمايي را به عنوان يك زمان گذار تلقي كنند و براي رسيدن به قابليت هاي زباني تازه ، شعر نيمايي را به شعر سپيد و آزاد بدل كنند .به هر روي شعر فارسي به ضرورت زمان و مكان ِ قبل و بعد از سبك نيمايي ، تحول لازم را پيدا كرد و از مرحله ي گذار منتقل شد ، اين تحول بيشتر تحت تاثير ترجمه و به ضرورت استفاده از آن در مطبوعات به عنوان عامل ارتباط با توده ها و بر روي هم ، زير تاثير آشنايي با نوع نويسش جهاني و احساس نياز براي بيان هرچه بهتر و عميق تر يك ادراك و تبديل آن به يك سطر جهانشمولانه صورت گرفت و به زمينه هاي استفاده از زبان فارسي تنوع و گونه گوني نظرگيري بخشيد .اما همانگونه كه در كنار جريان شعري قالب در سالهاي 1320 تا 1357 يعني شعر نيمايي ، هنوز شعر كلاسيك هم نوشته مي شد و شاعراني چون محمد حسين بهجت تبريزي شهريار(وفات1367) ، اميري فيروزكوهي (وفات 1363) ، رهي معيري (وفات 1347) ، حسين پژمان بختياري (وفات 1355) ، حميدي شيرازي (وفات 1365) ، محمد رضا رحماني مهرداد اوستا (وفات 1370) در قالبهاي كهني چون غزل ، قصيده ، مثنوي و ... شعر مي نوشتند ، بايد بپذيريم كه همگام با شعر پس از انقلاب 1357 كه تمام دغدغه اش رسيدن به نوع بديعي از زبان بوده است همين جريان كلاسيك ادامه داشته و منجر به پيدايش غزل سرايان قابلي چون حسين منزوي (وفات 1380 ) و محمد علي بهمني و... ، شده است با اين تفاوت كه در شعر اين شاعران ساختار همان ساختمندي كلاسيك ادبيات فارسي را داراست ، اما دايره واژگاني و گويي نوع برخورد زباني به شكلي درزمان آفريده شده است ، شكلي كه گويي دارد با زبان روزگار مردم زمان خودش صحبت ميكند .

پاسخ بده از اين همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم از همه ي خلق چرا تو(11)

معشوق من بعد از تو جايت همچنان باقي است
باقي است جايت همچنان تا جاودان باقي ست(12)

علي باباچاهي :
"در شعر دهه ي شصت و هفتاد با نوعي آرمانگريزي در شعر و ادبيات مواجه ميشويم ، به نظر ميرسد آرمانگرايي از نوع شعر و ادبيات دهه هاي سي ، چهل و پنجاه ديگر چندان موضوعيتي ندارد . ساختار سياسي جهان و موئلفه هاي حاكم بر آن دچار تغييرات محسوسي شده است . جامعه ي ما نيز در اين بيست و چند سال ، رويدادها و مسائل مختلفي را از سر گذرانده است ، در اين ميان البته رسانه هاي فرا ارتباطي بي تقصير نبوده اند دهكده اي شدن جهان نيز ، از طرفي كعبه آمل چپ انديشي از نوع استاليني اش هم موضعيت خود را از دست داده است و به هر صورت شعر امروز كه بر محوريت گفتمان ميچرخد به پارلماني بودن كاركردهاي سياسي گرايش دارد و به اعتراض هاي خاموش و متمدنانه روي مي آورد . با سازشكاري رابطه ندارد و اعتراض هارا با توجه به شرايط حاكم بر جامعه نقش ميزند ، عدالت گريز نيست ، اما قهرمان ستايي را هم كنار ميگذارد ، و ميداند كه قانون مند كردن قضايا حركت و بركت بيشتري را در بر دارد"(13) پس از انقلاب 1357 تاريخي بر شعر اواخر دهه ي پنجاه و تمام دهه ي شصت ميگذرد كه از سويي به شعر دفاع مقدس و از سوي ديگر به دست آوردهاي تازه اي در زبان شعريِ ، شعرِ آزاد و سپيد منجر ميشود ، تا آنكه دكتر رضا براهني كتاب خطاب به پروانه ها و چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم را منتشر ميكند.(19) اين كتاب و اشعار آن به همراه مقاله اي كه در انتهايش به چاپ رسيد براهني را آغازگر و تئورسين شعر دهه ي هفتاد مي كند كه البته نميتوان در اين مقام نام علي باباچاهي را نيز از ياد برد (باباچاهی همچون براهنی از دو منظر در شعر دهه‌ی هفتاد دارای اهمیت است. شعر و تئوری ) . "براهني بسیاری از پتانسیل‌های زبانی را برای شاعران دهه‌ی هفتاد آشکار ساخت، تا نسل جوانتر به کشف و شناخت نحوها و حرکات زبانی تازه‌ای دست بزنند، هرچند این کشف و شناخت در آثار شاعران جوان تر یکسره متفاوت شد، اما براهنی ثابت کرد که زبان شعر می‌تواند بسیار زبانی‌تر از آن چیزی باشد که در شعر دهه‌ی شصت مفهومی شده بود. وی زبان شاعرانه را به رخ کشید و از کارکرد‌های زبانی به سود شعر بهره برد."(14) نحو شکنی، عدم اطاعت از زبان در نرم عادی، شکستن ساخت افعال و اسم، فعل سازی، بازی با شکل موسیقایی اثر و... را ميتوان برخي از دست آوردهاي رضا براهني دانست ، شاعران پس از براهني از لحاظ نگرش به شعر هركدام داراي تفاوتهاي اساسي و پايه اي هستند و هركدام راه خودشان را ادامه ميدهند. رسول يونان يكي از اين شاعران است ، شاعري كه اگرچه بايد نامش را در كنار نامهايي چون : بهزاد زرین پور، حافظ موسوی، رضا چایچی، کورش همه خانی و ... گذاشت اما گويي نوشتن در حوزه ي نمايشنامه ، و ترجمه ي آثار شاعراني چون ناظم حكمت (كه نه بنده بلكه همه بر اين باورند بهترين ترجمه ها از ناظم حكمت را رسول يونان ارائه داده است) او را يك نقطه درخشان در اين ميان نشان مي دهد ، اگرچه شاعران ديگر نيز هركدام داراي ارزشهايي خاص خود هستند . "بي ترديد بايد زبان شعري يونان را به عنوان پدیده‌ای پیشرو در ورطه‌ی شکل‌های شعری دهه‌ی هفتاد به بعد نگریست، زیرا آثارش در عین سادگی ظاهری، عمیق نیز هستند و هرشعری که معناهای عمیقی ارائه دهد، حتما توانسته است در حوزه هاي زباني كاري انجام دهد. در واقع سادگی زبان رسول یونان از ویژگی‌های مثبت شعر وی به شمار می‌رود. اما برخي بزرگترین مشکل شعر وی را، شکل استعاری زده و فرم‌های غیر همگانی این شاعر مي دانند که نقش انسانی را کمرنگ می‌کند و بیشتر به اشیاء اهمیت می‌دهد تا انسان. در شرایطی که اشیاء در متن‌های او نمایندگان قشری انسانی هستند ." (15) اما شايد يكي از مهمترين موئلفه هايي كه يونان را از شاعران همروزگارش متمايز ميكند اين است كه او برعکس شاعران هم دوره خود به جهان پیرامون نمی‌نگرد، يعني جهان پيرامون را آنگونه كه آنها نگاه مي كنند و درك مي كنند نگاه نمي كند بلکه شعرهای او در جهانی بسته و در چهارچوبي فردی سیر می‌کند ، چهارچوبي كه در يك آن هم خودش است وهم كل بشريت را شامل ميشود ، به عبارت ديگر ، يونان در ميان شاعران هم دوره ي خود تنها كسي است كه انگاري از ابتدا پذيرفته كه شعر صرفا يك شعر است بنابراين هرگز خود را ملزم نمي بيند كه تفاوتي ميان والايي و مردمي بودن شعر قائل باشد و خود را به يكي از آنها محدود كند و او بي ترديد كسي است كه انديشه ي مردمي بودن بنيادي شعر را پذيرفته و در پي آن خود را يكي از همين مردم مي داند و به همين روي وقتي شعرش را مي خوانيم اول به خودش كه مثابه نماينده ي مردم است مي رسيم و بعد به مردمي كه خود را پشت آن استتار نموده اند .



زندان بابا پارك ندارد / پارك ما بابا ندارد

از سوي ديگر شعر رسول یونان را ميتوان یکی از قوی‌ترین و شاید سرآمدترین عاشقانه هاي دهه‌ی هفتاد نامید. آثاری که از تکنیک به سود حس فردی به خوبی استفاده می‌کشند و عاشقانه‌هایی نرم و لطیف را بربار چشم مخاطب قرار می‌دهند و قدرت فراموشی دارند و از جهان معاصر مخاطب را تهی می‌کنند، در شرایطی که بنیان‌های شعری نیما و پس از نیما (به غیر از شاعرانی همچون سپهری و ...) بر روی یاد آوری قرار دارد تا فراموشی.ناتمام می‌ماند / این عشق / ما از قطار پیاده می‌شویم / سوزنبانانی که / خواب ترا می‌بینند / هرگز بیدار نمی‌شوند."من به اين موضوعات زياد اهميت نمي‌دهم. زندگي روزمره، روياها، مشكلاتو ... شعر من را مي‌سازد و مثل يك عكاس عكس مي‌گيرم. من يك روز گرامافون گوش مي‌كردم كه سوزن روي واژه «مارگريتا» گير كرد، من اين فورم را از دنيا بريدم و يكي از موفق‌ترين شعرهاي من ساخته شد".(16)

مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
...
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است.

همانگونه كه مشخص است شعر رسول یونان از زندگی خاص او سرچشمه می گیرد. همچنين كه آدم های روایت های او، همان هایی هستند که ما هر روز در كنارمان مي بينيم. شخصيتهاي داستانهايش را هم کسانی تشکیل می دهند که روزگاری با او دمخور بوده اند. خاطره های شاعر «روز بخیر محبوب من»، هنوز هم نقل می شود و همین ویژگی یکی از مهم ترین دلایلی است که دامنه مخاطبانش را گسترده تر می کند. در عصری که تکنولوژی همه ابعاد زندگی انسان امروزی را تحت شعاع قرار داده است و حتی عواطف و احساسات او را در برگرفته، در عصری که ارتباطات آدم ها با یکدیگر به شکلی بی رحمانه ماشینی شده است، افسردگی، سرخوردگی و مهم تر از همه تنهایی، مهم ترین نتیجه این اتفاق است. پس انسان افسرده و تنهای عصر مدرن به چیزهایی نیاز دارد که حفره های خالی و تاریک زندگی اش را پر کند که شعر در بسیاری مواقع می تواند پاسخگوی این نیاز باشد، اما اینکه کدام شعر و کدام شاعر، خودش حکایتی است بلند. یونان با درک موقعیت زمانه، توانسته است تا اندازه ای شرایط را به سود خودش کنار بزند. "اينجا ياد حرف ويرجينا وولف افتادم كه مي گويد هنر نسخه دوم جهان واقعي نيست. از آن كثافت همان يك نسخه كافي است. حالاشما مي توانيد به جاي كلمه هنر از قصه، شعر، فيلم يا هر چيز ديگري استفاده كنيد. هنر نمي تواند تاريخ نگاري جهان واقعي باشد، بلكه آيينه انديشه هايي است كه جهان واقعي را رقم مي زند. جهان واقع يك جهان ساكت است. يك جهان يخ زده كه فقط غم انگيز است نه خطرناك، اما اين انديشه هاي بشري است كه گاه بيشتر آتش مي افروزد و يخ جهان را ذوب مي كند و بعد بر اثر گرمايش آن را فاسد مي كند. بگذار مثال بهتري بزنم. گاه انديشه هاي بشري مثل كشيدن يخچال از برق است كه ابتدا يخ ها آب شده و سپس خوراكي ها خراب مي شوند. لازم به يادآوري است كه من درباره انديشه هاي بدحرف مي زنم. انديشه هايي كه جهان را به اين روز انداخته است."(17)اما زبان شعري رسول يونان نيز تاثير گرفته از فضاي شعر اوست ، زباني كه با قابليتهاي شاعرانه و به منظور همسو كردن مخاطب با تجربيات عاطفي و احساسي با ظرافتي خاص نقش ميبندد ، جالب آنكه اين عاطفي بودن شعر، شاعر را به گنداب احساس زدگي نمي كشاند و با تمام پتانسل هاي شاعرانه ي خود تنها بار سنگين القاي حس را به دوش مي كشد ، به عبارتي يونان براي بيان ادراكهاي حسي خود هرگز احساس زده نميشود همانگونه كه ساده نويسي او هرگز او را دچار كم عمق بودن محتواي آثارش نكرده است . يونان در برخي شعرهاي خود با استفاده از نشان دادن يك رويداد معين ، در دو يا سه نماي مختلف ، و گاهي با تعقيب آن رويداد در يك نماي واحد با اتفاقات روزمره ، و پردازش آن با نوعي انديشه ي زيركانه ، لحظه هايي كه شايد براي مخاطب شعرش ، بارها اتفاق افتاده باشد را كه ممكن است مخاطب از كنار آن به سادگي رد شده باشد ، تبديل به لحظه هاي عميق و ژرف ميكند .



روزها
روزها پر و خالی می شوند
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
این که مثلا
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی
گاهی، فنجانی
روی کاشی ها می افتد
حواس ما را پرت می کند.

از سوي دگر يونان گويي تلاش ميكند تا با استفاده از واژه هاي گوناگون ، و با كاربرد كلمه هايي گرم ، تند و سرد ، در كنار يكديگر و همچنين با كشاندن مخاطب از تصاويري به تصاوير ديگر جوري كه به هدف اصلي آسيبي وارد نشود ، مخاطب را از فضاي تعريف شده بيرون بياورد و فضايي كه با يك نگاه كلي در ابتدا فكر ميكنيم در شعر رسول يونان موج ميزند . شايد به همين خاطر است كه فضاهاي شعري وي به نوعي بكر و دست نخورده است ، فضاهايي است كه در شعر ديگران با آنها برخورد نداشته ايم و هيچ ذهنيتِ قبلي اي را برايمان تداعي نمي كند بي شك كه لازمه حصول به چنين نتيجه اي داشتن ديدي دقيق و انتخابي است صحيح كه به بركت آنها هنرمند بتواند دقايق و ظرايفي را كه در نكاتي به ظاهر عادي نهفته است دريابد و از بين انبوه بي پايان لحظاتي جذاب و پر كشش كه از هر طرف او را فرا گرفته اند ، آنهايي را برگزيند و به مدد تخيل هنري خود و با توسل به دايره ي واژگاني خود در كنار يكديگر بنشاند و در هم بتاباند كه داراي نوعي گرايش دروني نسبت به يكديگر باشند ، و به حق كه رسول يونان در اين مهم موفق ترين است .

کاش می شد
تمام شعر ها را نوشت
مثلا اینکه
من به تو فقط عادت کرده ام
و تو
همیشه دروغ می گویی،
کاش می شد
از رودخانه ها گذشت
و خیس نشد.

بد نيست بدانيم كه صاحب نظران در امر شعر برخورداري از ويژگيهايي رابراي شاعران ضروري ميدانند كه اهم آنها به اختصار عبارتند از : انديشه در شعر، تخيل شاعرانه ، و حس آميزي . و رسول يونان هر سه ي اين ويژگها را در خود و شعر خود جاي داده است حتي آنجا كه مجموعه ي شعر ها ميني مال خود را به چاپ ميرساند . اگر چه كساني چون يدا... رويايي اين سه عامل را اينگونه معرفي كردند كه سه چيز شعر را ميسازد : زبان، انسان و جهان ، كه البته شايد اين عوامل با رويكردهاي تازه ي شعري دهه ي هشتاد نيز بيشتر و بهتر همخواني دارد ، اما باز هم همان گونه كه در بالا نوشته ام رسول يونان از اين منظر نيز در نوع خود دست نيافتني مينماياند. كتابهايي كه تا كنون از رسول يونان در زمينه هاي شعر ، داستان ، نمايشنامه منتشر شده است بي شك از ماندگار ترين ها خواهند بود چرا كه پس از اولين كتاب او "روز به خير محبوب من" كه در سال 1376 منتشر شد و نام كتاب هرگز از ذهن مخاطبان پاك نميشود تمامي كتابهاي بعدي اش با استقبال خوب مخاطبان مواجه شد و به چاپهاي چندم رسيد . از يونان تا كنون مجموعه هاي زير به چاپ رسده است : روز بخیر محبوب من (شعر) _ گندمزار دور (نمایشنامه) _ روزهای چوبی (ترجمه شعر جهان) _ کلبه ای در مزرعه برفی (مجموعه داستان) _ فرشته ها (مجموعه داستان مینی مال) _ قصه کوچک عشق (داستان) _ یک کاسه عسل (ترجمه - گزینه شعر ناظم حکمت) _ تلگرافی که شبانه رسید (ترجمه - گزینه شعر ناظم حکمت) _ شعرهای عزیز نسین (ترجمه) _ واگن سیاه (ترجمه – داستانی از بکیر یلدیز) _ بنرجی چرا خودکشی کرد (ترجمه - رمان شعر – ناظم حکمت) _ کنسرت در جهنم (شعر) _ من یک پسر بد بودم (شعر) _ بوی خوش تو (ترجمه – شعر معاصر جمهوری آذربایجان) _ سنجابی بر لبه ماه (نمایشنامه) _ تخم مرغی برای پیشانی مرد شماره 3 (نمایشنامه) _ یک بعد از ظهر ابدی (نمایشنامه).

با به پايان آمدن اين پژوهش اجمالي درباره ي شعر زمان ما و رسول يونان ، بايد بي رحمانه صادق بود كه شعر امري است بس خطير و بسيار پيچيده و مركب از دانش هاي گوناگون ، و به طبع پرداختن به آن و نوشتن مقاله يا پژوهش در زمينه ي آن نيز كاري بس دشوار خواهد بود ،كاري كه زماني فراخ را مي طلبد . بدون ترديد كه اين پژوهش نتوانسته است درباره ي رسول يونان و شعر زمان ما حق مطلب را آنگونه كه شايسته و بايسته است ادا نمايد ، اما نگارنده اميدوار است همين مطلب در بضاعتش توانسته باشد مطالبي را در حوزه ي شعر ، روشنگري و شاعري تاثير گذار، را به دوستان معرفي كند .

 


پينوشتها ::


(1) مينا، رسول يونان ، روز به خير محبوب من (مجموعه شعر)سال1376.
(2) معيار، رسول يونان ، كلبه اي درمزرعه برفي(مجموعه داستان)سال 1379 .
(3) افكار، رسول يونان ، من يك پسر بد بودم (مجموعه شعر)سال 1384.
(4)همياران ، رسول يونان ، گندمزار دور (نمايشنامه)سال
(5)مينا ، رسول يونان ، كنسرت در جهنم (مجموعه شعر)سال 1381.
(6)مشكي، رسول يونان ، فرشته ها (مجموعه داستان).سال1386.
(7)امرود، رسول يونان ، جاماكا (مجموعه شعر به زبان تركي)، سال1387
(8)وبگاه رسمي رسول يونان . rasul-yunan.blogfa.com
(9)روزنامه اعتماد ، مردم مارا تغيير ميدهند (مصاحبه علي حسن زاده با رسول يونان)، شماره 1821، سال1387 .
(10)جامي ، دكتر محمدجعفر ياحقي ، جويبار لحظه ها (ادبيات معاصر فارسي) ص 206 به بعد .
(11)دارينوش ،محمد علي بهمني ، چتربراي چه خيال كه خيس نميشود (غزل معاصر)، ص18
(12) زمستان، مرواريد ، مهدي اخوان ثالث ، آخر شاهنامه (شعر نيمايي) ، ص18
(13)آفرينش ، حسين منزوي ، تيغ و ترمه و تغزل ، ص147
(14) ويستار ، علي باباچاهي ، شعر امروز زن امروز (گزينش تحقيق وبررسي)ص 122،123
(15)مجله شعر ، مازيار عارفي ،این فیلم سیاه-سفید نیست، لطفاً تلویزیون‌های خود را عوض کنید!(گذر از دهه‌ی هفتاد به وضعیت ادبیات رادیکال بومی)،سال1383.
(16) مجله شعر ، مازيار عارفي ،این فیلم سیاه-سفید نیست، لطفاً تلویزیون‌های خود را عوض کنید!(گذر از دهه‌ی هفتاد به وضعیت ادبیات رادیکال بومی)،سال1383.
(17) روزنامه دنياي اقتصاد ، مخفيانه عاشق شديم اشكارا كتك خورديم(مصاحبه سجاد گودرزي،لي لي اسلامي با رسول يونان)،شماره 1984 ، سال 1386.



يادداشت حامد داراب درباره ي برخي مباحث پست مدرن

 پستـمدرنیستیم ؟!

بگذاريد فرصت پيش آمده را غنيمت بشمارم و صادقانه بگويم كه آنچه مرا وادار به نوشتن و نشر اين مطلب نموده ، غير از مسئله ي سوالهاي مكرر دوستاني عزيز و انديشمند و نامه ي جناب محمد حقوقي كه العان شايد در موزه ي آثار پيكاسو در اسپانيا نشسته است و دارد رنسانس مطالعه ميكند  بيشتر و بيشترمسئله ي برداشتهاي اشتباهي است ، كه عموما از اصطلاح پست مدرن ميشود ، و من خودم به دفعات شاهد چنين برداشت هايي بوده ام. اگر چه مطالب زير آنگونه جامع و تكاملي نيستند و نوشتن درباره ي اين وضعيت به توضيحاتي گشوده تر و پردازش شده تر نياز دارد اما بيشتر سعي را بر اين گذاشته ام كه مواردي  را  بنويسم كه  نظر مشترك كساني بوده است كه همواره از من درباره ي مسائلي همچون نقطه ي ضديت مدرن و پسامدرن ، منظور پست مدرنيست ها از عدم مشروعيت علم و گاهي اوقات پسا مدرن چيست؟ سوال ميكردند . اميدوارم اين توضيحات پاره پاره ي كوتاه  بتواند مفيد حال دوستان واقع شود و از سويي به مثابه جوابيه اي به نامه ي دوست خوبم  محمد حقوقي محترم و عزيز هم باشد .(شروع): در ابتدا ميخواهم همينطور كه العان اين مطلب را مطالعه ميكنيم پلكهايمان را روي هم بگذاريم و تصور كنيم ، تصور يك برج بلند مدرن را با ستون هاي بتني و استواري پولادين و نماي درخشاني كه دارد برق ميزند و قامتي كه مثل آدمهاي مغرور به آسمان سر كشيده ، انگار از همه ي ساختمانهايي كه پش از آن ساخته شده است بهتر يا شاخص تر است ، هيچ تزئين اضافه اي در آن نميبينيم ، هيچ كجاي آن طرح ها يا گرايشهايي به سمت سنتها ندارد ، از اين تصور چه چيز را ميتوان برداشت كرد ، جز آنكه اين آسمانخراشِ رو به روي ما ، داراي يك اصل وجودي است ، يعني اصالت وجودي دارد ، يا به تعريف علمي مدرنيسم ، كاربرد آن دارد فرم آن را تعيين ميكند ، پس اين ساختمان مدرن گرا كاربردي است .، مضمون نهفته در اين تصور اين است كه مدرنيسم به كشف تازه اي دست يافته تا با آن بگويد تمامي معماري هاي پيش از او كاذب اند چرا كه كار بردي نبوده اند .حالا باز پلكهايمان را روي هم ميگذاريم ، تا يك برج پسا مدرن را تصور كنيم برجي كه شايد از نظر تعداد طبقات به همان برج مدرن شباهت دارد اما در هر طبقه اش چيزي چشمانمان را مگيرد ، طاقي كاه گلي در يك طبقه ، هرمي با معماري مصري در طبقه ديگر ، چيدمان آجرهاي تراولتن مشكي با طراحي روم باستان در يك طبقه بالاتر ، و كاشيهاي فيروزه اي با طرحي اسليمي در جاي ديگر ، و كله هاي عقاب ، اسب و گاو در هم آميخته ي هخامنشيان در جايي ديگر ، در اين برج سبكهاي گوناگوني كه در تاريخ موجود بوده است را در هم آميخته اند با اين تفاوت كه هيچ اصلي با عنوان هماهنگي يا توازن در همان سبكهاي آميخته شده وجود ندارد اين تصور ما ، به هيچ وجه ادعاي حقيقي بودن ندارد ، مضمون پنهان شده ي اين تصور ميخواهد به ما بگويد هرگز شيوه اي حقيقي وجود نخواهد داشت . اين تصورات من را به ياد جمله اي از "پل كانتور" مي اندازد جمله اي كه شايد بتوانم با آن نتيجه ي براي گشودن پلكهايمان بگيرم و آن اينكه " پسامدرنيسم محصول كشف اين واقعيت است كه مدرنيسم هم ، صرفا يك سبك است ونه بيش."  با اين حال تضاد پسامدرن و مدرنيسم يا همان جنبش مدرن براي من چيزي نيست جز آنچه پرتوگسي  گفته است و آن اين است كه ، "پسا مدرن به وجود آمده ي گسستن از هندسه ي اقليدسي ست" . اما شايد بر اساس باور هاي گرگوتي ، "نابود شدن رابطه ي دوستانه و همسازانه اي كه برنامه ي مدرن هنر را با پيش فرض تحقق تدريجي نجات اجتماعي و فرد ي بشريت تلفيق ميكرد" ، بهتر ميتواند تفاوتها يا همان تضادهاي مدرنيسم و پسا مدرنيسم را نمايان كند چرا كه به نظرم  بر اين اساس هنر پسامدرن مجبور است كه تنها در فضايي كه از دوران مدرنيته به جامانده تغييراتي بسيار جزئي پديد آورد و به همين خاطر است كه چاره اي ندارد به غير از آنكه فكر بازسازي پيكره ي زندگي انسانها را به فراموشي بسپارد ، شايد همين است كه در برابر ديدگان انسانِ پسامدرن و خصوصا هنر پسامدرن هيچ افق جهان شمولگرايانه اي كه به راه كاري كلي براي نجات بشر بي انجامد وجود ندارد در صورتي كه در آن سوي ماجرا آرمان پيشرفت به كمك خردگرايي و آزادي بشري است كه لحن خاص و سبك و شيوه ي خاص هنر مدرن را تبيين ميكند . ميخواهم بگويم آنچه آن را  "سر هم كردن اجزاي گوناگون به منظور دست يابي به كليتي برتر"  ميخوانند ، من اينگونه مينويسم : استناد مكرر پسا مدرن به سبكها و دورانهاي پيشين از كلاسيك گرفته تا مدرن براي كم اعتنايي به محيط پيرامون .  و البته اين را از ياد نخواهم برد كه به قول ليوتار ((پسا)) يعني پيشوند ((پسا)) مترادف توالي و استمرار است و من آن را بر خلاف بسياري برداشتهاي غلط دوستان ، بخشي از درزماني ميدانم ، كه تشكيل شده است از همان دورانهايي كه گفتم و البته اضافه ميكنم كه اين دورانها هركدام به خودي خود قابل شناسايي و تفكيك است ، چرا كه بر اين باورم كه پسا مدرن اولين شكل از هنر است كه  تاريخي بودن همه ي  هنر ها را ميپذيرد ، اما زمان نگاري خطي ، كه من هم اذعان دارم اين مورد از هر حيث كه نگاه كنيم جزء مطعلقات مدرن محسوب ميشود (خنده)  اما ميخواهم بر خلاف بعضي كه در اين مورد براي من از مسيحيت و دكارت و ژاكوبينيسم نوشتند  تعريفي ساده، زيبا و جالب تر از ليوتار ارائه كنم و آن اينكه : "حالا كه ما چيز جديدي را مي آغازيم بايد عقربه هاي ساعت خود را روي صفر قرار دهيم" . من در اين باره معتقدم كه بهتر است سوار چيزي غير از ديروز ، العان ، و فردا باشيم و پيش پيش بگويم اين شيوه بيشتر راهي است براي فراموشي نه شيوه اي براي فرار از مرزها ي زمان . دوستان اگر نميخواهند در اين باور با من همسو شوند كه در دو قرن اخير ميزان اعتماد به اصل پيشرفت بشريت ، كاسته شده است مشكلي نخواهد بود چرا كه به هر حال اين دو قرن را پشت سر گذاشته ايم دو قرني كه در آن همه ميدانستند ، اقدامات ، نهادها و اكتشافاتشان ، تنها در صورتي ميتواند مشروعيت خود را محافظت كند كه در نجات بشريت سهيم باشند ، ميبينيد ؟ همه چيز براي بشريت است ! ، و من معتقدم حالا با نشانه هايي مواجه شديم كه از عملكردي عكس حكايت ميكند ، يا به قولي هم ليبراليسم اقتصادي و هم ماركسيسم هاي گوناگون و خيلي چيزهاي ديگر در اواخر اين دو قرن خونبار ، همه ي شان متهم هاي رديف اول جنايت عليه بشريت اند و من براي اثبات ادعايي كه بر آن استوار ايستاده ام ميتوانم به اسامي خاص ، نام مكانها و نام افراد و تاريخ ها اشاره نمايم ، مثلا حتما با من معتقد هستيد كه آشويتس واقعه اي است پست و كريه و هيچ انديشه اي قادر نيست آن را جزئي از فرايند عمومي نجات بشريت قلمداد كند . اينجاست كه بشريت در وضعيتي قرار گرفته است كه ناچار بايد در جستجوي فرايندي باشد تا  با آن بتواند اشياي جديدي را به منظور استفاده كردن كنار هم چيدمان بدهد . دوست دارم در اين باره نكته اي را كرارا در نظر داشته باشيم كه بشريت به دو گروه تقسيم ميشود گروه اول در برخورد با اين چيدمان به هر قيمتي كه شده است خودش را با آن سازگار ميكند و گروه دوم ، به زعم من همان بشريت وابسته به گذشته ، كار دشواري را انتخاب ميكند ، به اين معنا كه تمام تلاش خود را خواهد كرد تا همچنان مثل گذشته زندگي كند و اين شايد اصلي ترين جنبه ي شكست برنامه ي مدرن است.و خلاصه اينكه من هم مثل اكثر بچه هاي گروهمان هستم يعني زياد از واژه ي پيشرو خوشم نمي آيد ، البته نه به علتي كه ليوتار از آن متنفر است ، يعني به خاطر بار نظامي اش ، من يادم مي آيد كه در جايي خوانده بودم ، بيمار رواني براي درك آشفتگي رواني اش تلاش خواهد كرد تا (البته فكر كنم آگاهانه) عوامل بي اهميت زندگي گذشته اش را به هم پيوند بدهد . من فكر ميكنم كار سزان ، پيكاسو ، دولونه ، كاندينسكي ، كلي ، موندريان ، مالويچ (دوست داشتني) و بالاخره دوشان هم به كار چنن بيماران رواني شباهت دارد منظورم اين است كه آثارشان جستجوي مفهوم مدرنيته از داخل خود مدرنيته است از سوي ديگر ياد مطلبي از دكتر عبدالكريم سروش افتادم كه فكر كنم در "ادب قدرت و ادب عدالت" خود نوشته بود كه : مشروعيت هر عامل بايد توسط عاملي بيروني ثابت شود نه از داخل همان عامل ، مثل اين است كه شخصي براي اثبات بي گناهي خود ، اقوام درجه ي اول خود را شاهد بگيرد . به هر روي به قول ليوتار  : "در پسامدرن منظورمان اشاره به كام-بك ، فلاش-بك ، بك و فيد بك نخواهد بود" . به تعبير ديگر هدف اين نيست كه از درون گذشته به تكرار گذشته برسيم بلكه مايل هستيم روندي را در پيش بگيريم كه مطلبي را در ابتداي راه فراموش كرده ايم و حالا بايد باز گرديم و آنها راهم باز گردانيم .  

     تهران 1/10/1388

                                                                            

    يادداشتي خطاب به هيئت تحريريه فصلنامه ادبي كولاژ






    همیشه میشود اثر بیهوده ای خلق کرد که شعر محض باشد ::

    یاداشت حامد داراب خطاب به هیئت تحریریه ی فصلنامه ی ادبی کولاژ


    هیئت محترم تحریریه ی فصلنامه ی ادبی کولاژ مایلم یاداشتم را اینگونه آغاز کنم ::

    " ببينيد آنها تئوري اند اينها هنر اند " اين بخشي از صحبتهاي گروس عبدالملكيان است با مجيد كوهكن كه در شماره ي اول "فصلنامه ي ادبي كولاژ " منتشر شده است . فصلنامه اي كه نسبت به شماره ي اولي بودن در بخش كيفيت و طراحي نمره ي خوبي را از آن خود ميكند وبا شكستن برخي قواعد فصلنامه نگاري و صفحه بندي خود را متمايز نشان ميدهد نمونه اي كه تجربه ي آن را در "همين فردا بود " هم داشتيم . اما آنچه تعجب من را بر مي انگيزد واژه ي "ادبي" است كه در عنوان اين فصلنامه جا گرفته  ،در ابتدا گفتم شايد "كولاژ" نمونه ي ادبي دارد؟ يا محتواي فصلنامه؟ يا شايد هم ، طراحي آن شكلي اديبانه به خود گرفته است؟ اما هيچ كدام از اين پيش بيني هايم درست از آب در نيامد و بيشتر به جاي آنكه با ادبيات سر و كار داشته باشم با "هنر" روبه رو بودم . يك آن يادم افتاد استادي داشتيم كه از روي فراموشي هميشه حرفهايش را چند مرتبه تكرار ميكرد و يكي از آن حرفها اين بود كه :( اگر يك شاعر قصد كند كه ادبيات را هم بداند امكان پذير است ، اما اگر اديبي ادبيات را بخواند براي اينكه شاعر شود به هيچ وجه نميتواند ) يا پيرو نقلي كه از گروس عبدالملكيان در ابتدا آوردم بهتر است بگويم، ادبيات تئوري است و شعر هنر . و از سوي ديگر ياد آوري كنم "ويكتور هوگو " در ۱۸۲۹ ابتداي مقدمه ي كتاب "شرقيات" مينويسد: "هميشه ميشود اثر بيهوده اي منتشر كرد كه شعر محض باشد" اين بيهودگي فراموشي تئوري ها ست و هم آغوشي با زيبايي ها چراكه بعد از هوگو شاگردش "تئوفيل گوتيه"  ميگويد "هر هنرمندي كه به فكر چيزي غير از زيبايي باشد از نظر ما هنرمند نيست" بدون شك قصد من اين نيست كه مقدمه اي در شرح "هنر براي هنر " بنويسم اما بر آنم تا ادبيات را از شعر تمييز دهم و بعد به دوستان خوبم در تحريريه ي فصلنامه ي مذكور پيشنهاد كنم كه شما در شماره ي اول خود شعر كار كرده ايد (غير از بخش جهان ترجمه ناپذير) و به شعر پرداخته ايد و من اثري از ادبيات در كارها نمي بينم پس چه خوب بود واژه ي "هنر" را انتخاب مينموديد .  "فصلنامه ي هنري كولاژ" من باور دارم كه طراحي ها ي نامتعارفتان در فصلنامه را ميتوانم هنري مفهومي نام گذاري كنم ، من باور دارم شعر هايي كه در اين فصلنامه آمده است ، به تخيل و حس آميزي و انتزاع ، نمونه هاي تجربه اي هنري را به نمايش گذاشته اند ،من باور دارم وقتي ساختارها را ميشكنيم و از قيود جدا ميشويم و خودمان را از تعريف پذير بودن رهايي مي بخشيم ، هنر نزديكتر و دست يافتني تر است . اهميت نام بردن اين واژه ي كوچك (هنر) به همان اندازه است كه امروز مهجور بودنش را در اجتماع ميبينيم ، اهميت نام بردن و نشر همين واژه ي مهجور به همان اندازه است كه تشخيص والايي اش از مردمي اش. میتوان چنان انگاشت که روزگار آن نوع شعری که ادبیات آنرا تعریف میکرد سپری شده است ، باید بپذیریم که پایان ادبیات فرا رسیده است . منظورم این است که تئوری زاده شده از این مفهوم به پایانی رسیده که انگار برنامه ریزی درونی شعر، آن را میطلبید . من توجه شما را به واژه ی "ادبیات" جلب میکنم که پژواک اصطلاح "ادب" است فکر میکنم همه ی کسانی که این توصیف را میخوانند و شعر را هم میشناسند بر این باورند که مراسم سنتی و کهن ادب مداری از شعر امروز رخت برکنده و زیبایی شناسی آن در خدمت والایی نیست، تا بتواند در کنار آنچه به صورت هنر بر جای میماند به زندگی خود ادامه دهد . امروز این سطح معیارهای شعر است که خود را به اثری هنری تبدیل ساخته نه آرایه های ادبی ،ادبیات ، که میخواهد برای کلمه ها ساختار بتراشد و قالب مشخص کند ،من با بیان این مطلب ، که ادبیات در آنچه میتوانست برای فرهنگ ما انجام دهد دچار محدودیت شد ، میخواهم یاد آور شوم ، تجربه هایی که نیما در "نامه های به همسایه" با ما در میان مینهد ، با عواملی چون فرهنگ و هنر نه تنها یکسره محدود نشده است بلکه دایره ی وسیعی برای خلاقیت هنری ایجاد نموده،  تا بعد از او دیگر به ادبیات نپردازیم و شعر هنری بیافرینیم .  بهتر است اين پيشنهاد دوستانه ام را با گوشه اي ديگر از صحبتهاي گروس عبدالملكيان در همان جا به پايان برسانم كه "اين آثار هنري هستند كه جدا از تجربه ي مستقيم به دايره ي تجربي ما به شكل غير مستقيم اضافه ميشوند" . و امیدوار باشم که هیئت محترم تحریریه فصلنامه با خوانش این مطلب و تامل در این باب همت به تغییر عنوان "ادبی" نمایند و همچنین و اگر این مهم بر آورده نشد نیز بنده از بار سنگین مسئولیت یاد آوری این مطلب آسوده باشم ، همچنین پیشاپیش از فرصتی که برای مطالعه ی این یاداشت گذاشته اید نهایت سپاس و قدر دانی را دارم.

                حامد داراب     تهران  ۱۱/۷/۱۳۸۸


    يادداشتي خطاب به خانم صديقه حسيني درباره سينماي داريوش مهرجويي



    برداشت آزادي





                                                                                    




     

    صديقه حسيني / چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸ / ساعت ۱۰:۵۵ دقيقه  

    سلام
    مرسی
    منم "پری" رو دوست دارم اما نه به اندازه ی شما
    مهرجویی اونقدر که میگن توی فیلمای اقتباسی قوی نیست
    و اینکه چون کارگردانهای اونور دنیا هیچکدومشون به خودشون اجازه ندادن از کارای سلینجر استفاده کنن و مهرجویی این کارو کرده من دل خوشی از "پری" ندارم سلینجر خودش بارها گفته که دوست نداره از کاراش فیلم بسازن ولی....
    در هر حال من میخواستم 20 تا فیلم سفارش بدم که برام بیارن میخواستم شما چندتا فیلم خوب رو بهم معرفی کنید.البته نه ایرانی!مرسي                        ورود به وبگاه  خانم صديقه حسيني




    خانم صديقه حسيني عزيز ::


    پيش از گفتن خوشوقتم كه موضوع موجبات پي گيري من و شما را فراهم نموده و شيدايي بنده به ارزش والايي همچون سينما مرا از هرچه نوشتن در اين باره نه تنها خسته نميكند بلكه فرصتي براي آرامش است . در خصوص مطلب قابل تاملتان در باب داريوش مهرجويي  بزرگ بايد بگويم متاسفانه هنر مهرجويي را كسان ديگر آنگونه كه بايد مرور نكرده اند ،قطعا منظورم خود مهرجويي نيست ، هنر مهر جويي ، مثلا اگر متن اوليه ي نسخه ي اصلي فيلم نامه ي "قلعه ي الموت" را بخوانيم به نوع خود متمايز و حيرت انگيز است . اگرچه اين فيلم را از  ايشان ربودند و نسخه ي اصلي اش هيچ وقت اكران نشد . بي شك سير تحول كارنامه ي هنري يك هنرمند ما را به خواستگاه هاي امروزي اش نزديك تر ميكند. پس اي كاش از گذشته چشم نپوشيم . مهرجويي براي بنده بت نيست، اما هنرمند بزرگي است آنقدر كه دست نايافتني مينماياند ، به هر روي در بحث دشوار و تخصصي اي همچون "اقتباس آزاد" بايد كمي متاملانه تر نگاه كرد چراكه بر خلاف آنچه بعضي منتقدان معتقدند باورم اين است مقتبس خود يك مولف است اين ادا را ميتوانم با دعوت شما به بازديد آثار اقتباسي مهرجويي و نمونه هاي اصلي اش ثابت كنم . مثلا "سارا" براداشت آزادي از نمايشنامه ي "خانه ي عروسك" "هنريك ايبسن" است ، خانه ي عروسكي كه ميخواهد حقوق فرد را به صورتي كامل تجزيه و تحليل كند و همين است كه آن را يكي از بزرگ ترين نمايشنامه هاخواهد كرد ، برداشت آزاد از اثري كه يك مثله براي شروع نمايش نامه نويسي است كاري دشوار ميباشد طرفه آنكه شما بايد نمونه هاي نشانه اي كه در كارهاي ايبسن متعارف است را با پردازش هوشمندانه به سينما سوق دهيد و رابطه ي دال و مدلولي يك اثر را در سينما نمودانه كنيد.به "سارا" نگاه ميكنيم تطبيق نشانه هاي تئاتري و تبديل آن به نشانه هاي سينمايي يا به قول "رولان بارت" "رمز تصويري" آن هم از جنسي درون محور و بومي قادر است قوه ي فهم مخاطب را براي درك بهتر تحريك كند آنگونه كه به زعم پديدار شناسان همان خويشتن پنداري نمايشي نيز در سينما مشخص است . (سارا در ارتباط با ديگران قادر است از حقوق اجتماعي خود در سطحي پايين دفاع كند اما در مقابل همسرش ناتوان ترين آدم است)اين قضيه آن وقتي جذاب تر نشان ميدهد كه شما دقيق تر و جزئي تر به اثر چشم بي اندازيد به طور مثال "نورا" ي "خانه ي عروسك " را در برابر نقطه ي تقارنش "سارا " قرار دهيد آن وقت جامعه ي 1879 را با جامعه ي1372 مقايسه نماييد، ميبينيم همان گونه كه فهم آثار ايبسن ميسر نيست مگر براي كساني كه در زندگي معنوي و اخلاقي مردم معاصر او برسي كرده باشند ، مهر جويي نيز در مسير تهاجم و تلاطم افكار زمان خود قرار داشته و در بسياري موارد در ترويج يا مخالفت اين افكار نقشي موثر داشته است . حالا بگذار به "جروم ديويد سلينجر" عزيزم برسم شما فكر ميكنيد فيلمي كه "ساموئل گلدوين" بر اساس داستان كوتاه "عمو ويگيلي ...." ساخت و باعث دلزدگي مشهور سلينجر از هاليوود شد چقدر به عنوان يك فيلم اقتباسي موفق بوده است .دلزدگي سلينجر هرگز به خاطر گوشه گيري و انزواي او نيست او خودش در مصاحبه اي كه به خاطر "يان هاميلتن" در دادگاه برايش ترتيب دادند يك جا گفت(اگر اشتباه نكنم در جواب ساندور نل) " من با آدمهاي داستانم كار دارم " يا در پاسخ به كارگردان بزرگي چون " اليا نورس كازان " ميگويد "هولدن" تا هولدن نباشد خوشش نمي آيد فيلم شود " سلينجر دوست دارد اما مشكل برداشتهايي است كه او مغاير با آنچه نوشته است ميداند . يعني دلش به حال "تدي " ميسوزد كه يك نفر قبل از انكه او را بفهمد شغه شغه اش كند . "پري " هم مانند سارا  كاري حيرت انگيز است آنچه در "ناتور دشت" به نقد جامعه مدرن غرب ميپردازد در "پري" كه بر داشتي آزاد از"فراني و زويي" است به نقد جامعه ي صوفيانه ايران ميپردازد ، از سويي ديگر مهرجويي آنچنا كوشش كرده است تا در باور هاي شخصيتها همان فراني باشد و زويي كه به نظرم چشم پوشي از آن كم لطفي ميخواهد . مهر جوي با برداشتهاي آزادي از  هوشنگ مرادي كرماني ، غلامحسين ساعدي ، گلي ترقي ، لويس بونوئل ، داستايووسكي ، هوشنگ گلشيري ، مهارت و قدرت هنري خود را در اين راستا بارها به نمايش گذاشته است ، و با خلق آثاري چون ، گاو ، دايره ي مينا ، بماني ، مدرسه اي كه ميرفتيم ، هامون ، و... مولف بودن خود را ثابت نموده است .  


    حامد داراب ۱۶/۵/۱۳۸۸


    ياداشتي با عنوان "در انتظار مرگ انتقاد"





    در انتظار مرگ انتقاد

    این یاداشت مورخ دوشنبه ۲۴/تیر/۱۳۸۷ در هفته نامه جهان سینما منتشر شد



    در انتظار مرگ انتقاد:در ماه اخیر در عرصه صدا وسیما شاهد بودیم که اتفاقاتی هولناک رخ داد . اولی تعطیل شدن پیا پی  و بدون معطلی تک تک برنامه های انتقادی رادیو جوان بود برنامه هایی که بسیار موفق و پر مخاطب شده بودند و بدیهی است که بیش از این تاب تحمل آن را نداشتند . اتفاق دیگری که به فراخور محل وقوع بیشتر به چشم آمد تعطیلی برنامه مثلث شیشه ای بود که از هفته های پیش از وقوع ِتعطیلی، پیش بینی میشد . که البته از درست در آمدن پیش بینیمان اصلا خوشحال نیستیم.پس از اینها پخش برنامه چراغ خاموش با اجرای دوست بسیار خوب و فرهیخته ام امیر حسین مدرس ِعزیز بدون اعلام و اطلاع رسانی قبلی متوقف شد . تا این برنامه هم تاوان عبور از خط قرمز پر رنگ انتقاد در تلویزیون را بدهد . برنامه ی تازه ای که به راحتی جای خود را در میان مخاطب پیدا کرد و شکل تازه ای از برنامه چالشی را در میان گذاشت.خارج از همه اینها باید به برنامه ای که قرار بود کمال تبریزی به شکلی مستند با حضور رضا کیانیان در آن مقامات و شخصیت ها را به چالش بکشند نیز اشاره کنیم که طرح آن در صدا وسیما ناکام ماند.انتقاد یکی از وظایف اصلی و مهم رسانه است . اگر چه رسانه (شنیداری-تصویری) کشور ما کاملا دولتی ست اما همین رسانه هم وظیفه دارد علاوه بر برنامه های مختلف (تفسیری – تحلیلی) حتی در بخش های خبری هم واقعیت ها را بگوید ، گر چه این اتفاق خیلی نمی افتد. بالا بردن سطح انتقاد پذیری کار سختی نیست به شرط آنکه مسولین و اجتماع ما آن را به صورت مرتب و حتی بالاجبار تمرین کنند .  

    سیمای خاب آلود در بی برنامگی مفرط: تابستان است ، مدارس دانشگاه ها تعطیل شده و اوقات فراقت به وفور موجود . اما سیمای ما مثل همیشه غافلگیر شده است ، یادش بخیر چندین سال قبل تهران شهر داری داشت که دائم در حال غافلگیر شدن بود ، اگر باران می آمد،اگر باران نمی آمد، اگر برف می آمد ، اگر برف نمی آمد و... حالا حکایت تلویزیون ماست اگر تعطیلی باشد، اگر نباشد ، اگر مناسبتها باشند ، اگر نباشند ، به هر حال شبکه های مختلف ما دائم در حال غافلگیر شدن میباشند .حالا هم نوبت غافلگیری تابستانی است به جرات میتوان گفت هیچ شبکه ای برنامه ی مشخص و خاصی برای این ایام ندارد . سازمان بسیار عظیم صدا وسیما با آن همه خدم و حشم آیا وقعا به برنامه ریزی اهمیت نمی دهد ؟ یا خدای نکرده توانایی این مهم را ندارد .واضح آنکه تابستان فرصت بی نظیری است برای هر رسانه ای تا به شکلی تاثیر گذار نسبت به دستیابی اهداف اجتماعی فرهنگی و هنری خود اقدام کند ، اما گویی سیمای ما خواب رخوت آلود تابستانی را ترجیح میدهد .

    سقوط از هر دو سوی بام:یادم می آید تاهمین دوسه سال پیش حجم عمده ای از برنامه های تلوزیونی را مجموعه های روتین شبانه تشکیل میدادند. گاهی در یک شب دو سه شبکه انواع برنامه های طنز را با چهره های محبوب به روی آنتن میبردند ، و این کار آنقدر ادامه یافت و آنقدر در آن زیاده روی شد که دیگر اینگونه برنامه ها نمک خود را از دست دادند و مخاطب آنقدر آثار متوسط دید که دیگر حوصله اش سر رفت .حالا همه چیز بر عکس شده ، دیگر شبکه ها حاظر نیستند به تولید آثار روتین تن بدهند ، در واقع تمام تجربیات آن سالها به همین سادگی دور ریخته شده است.چند سال  پیا پی پیله کردن به  تولید انواع( فیلم- مجموعه ها) و بعد کاملا فراموش کردن آن ، بعد رواج مجموعه های پلیسی ، بعد تله فیلم سازی ، بعد مجموعه هر شبی ساختن و رها کردن آن نشانه ی بارز فقدان برنامه ریزی دراز مدت در صدا و سیماست.     



    درد دلي درباره شعر زمان ما (دردواره هاي شعر)


    درد واره های شعر (گفتاری بر شعر امروز)

    این مقاله به سفارش مجله ی ادبی دانشگاه ادبیات رازی کرمانشاه نوشته شد است  

    همین مقاله را در سایت www.shereno.com بخوانید




    غرق در یاییم و مارا موج دریا میکشد

    (عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد)


    بدون ذکر هیچ مقدمه ای به سر نه مقاله نه گزارش ونه از این جور چیزها بلکه درد دلی برای شعر امروز میروم گرچند بحثی که به اینجانب پیشنهاد شد بسیار کلی ست اما من سعی کردم که اصلا خود را در این مرتبه سازیها شریک نکنم و حرف خودم رابزنم .

    اگر به درازنای تاریخ ادبیات خود نگاهی بی اندازیم یعنی اگر شروع شعر را رودکی قرار دهیم به وضوح روشن است که در تمام عصر های مختلف مثل عصر فردوسی عصر عنصری  عصر ناصر خسرو و... تا برسد به عصر صبا و عصر بیداری .   میتوان فهمید که در  تمام این دوره ها  شعر یا حالا همان ادبیات (شعر هنر است اما ادبیات نه) در حال پیشرفت زبانی. معانی و خیلی چیزهای دیگر بوده و جالبتر اینکه اگر با تامل بیشتر در این دوره ها نگاه کنیم در میابییم که دوره ها در هر عصری خیلی سریع تر و تند تر به دوره بعد و عصر بعد خود میرسند که این نشانه سرعت در پیشرفت شعری بوده است . اما حالا که به دوران خودمان باز میگردیم البته خالی از لطف نیست که به گویم برای دوران ما هر کسی میخواهد تحلیل یا برسی بکند از جریانات جعفر خامنه ای  و میرزاده عشقی میگیرد و میرسد به انجمن دانشکده و نیما یعنی تنها تا اینجارا  شعر معاصر میداند و حالا اگر کمی قداست و عدالت به خرج دهد میرسد به سپهری و اخوان (گاه) فرخزاد و اگر خیلی روشنفکر باشد گوشه ای از کتاب خود نامی از شاملوی بزرگ را هم میبرد. اما همان بحث اول خود را پیگیری کنیم : آن پیشرفتهای نامرده در طی سالهای دراز شعر پارسی را به دست وارث خود نیما یوشیج میرساند. نیما نیز با تمام تلاش خود این مهم را به جایی که باید و البته کافی نیست وامینهد و سپس بعد آن کسانی چون شاملو با درک وسیع و هدفمند خود و با سرعتی عجیب و غیر قابل توصیف برای این میراث گرانسنگ راه و روشی نوین میآفریند. و آین وصیت بزرگ را به  آیندگان میسپارد البته بماند  انکه در این میان بزرگانی چون اخوان راه و رسم نیما را با شیوه هایی حماسی موطنی و محلی میآمیزند و روشهایی به حق زیبا را نیز به شعر معرفی میکنند که از نظر بنده  این روشها به علت آنکه دایره ی زبانی اش  کمی به منطقه گرایی و یا بهتر بگویم محله انگاری میرسد  و نیستند کسانی که با محله و شهر خویش آنگونه عمیق در داد و ستد کلامی و فرهنگی باشند پس رشته اش میسوزد و گاهگاه به آن پر داخته میشود .

    شعر از بعد از شاملو به راهی میافتد که امروزه بسیاری از آن   طی میشود بی شک باید راه بعد از شاملو در پر داخت به شعر سپید و آزاد را جریان اصلی  شعر معاصر قرار داد چرا که هم از لحاظ زبان و بیان و هم از حیث نوع بر خورد با درون مایه ها. این حرکت .نوین و به روز است . و با زبان روز خویش به قلم  میپردازد. حالا در کنار این جریان اصلی که میتوان زیاد در مورد آن بحث کرد جریانهایی نیز   ایجاد میشود مثلا ترکیب غزل با سپید و یا غزل مثنوی و یا همین جریان قابل تامل پسا غزل و همچنین گرایشهایی از این نوع . که  البته با زبانی به روز تر و امروزی تر بیان میشود . این جانب چون قالب شعری و ساختاری این حرکتهای فرعی از همان قالبهای سنتی  پیش  گرفته شده این حرکت هارا در  راه اصلی شعر امروز نمی گذارم و البته آنهارا نیز تکفیر و  به سخره نمیگیرم زیرا معتقد هستم که این حرکتها نه تنها بر خلاف نظری برخی صاحب نامان شعر را به بحران نمی برند بلکه برای شعر و حفظ ارتباط مخاطب با شعر نوین لازم و گاهن ضروری هستند . البته این بماند که در کارهای جدید گرایش شاعران  به دسته هایی چون:  بازی های زبانی و فرم و معنا نیز مارا وادار میکند در جریان اصلی شعر امروز  هم  زیر مجموعه هایی را ایجاد کنیم . که این خود نیازمند بحثی مفصل است.

    مسیر اصلی شعر امروز شعری را به درجه ایجاد رسانده که از یک سو تمام برخوردهای سنتی  کهنه را از ذهن خویش پاک کرده است  و از سوی دیگر بسیار زیاد به بازی های زبانی میپر دازد و از سویی زیاد تر و ملموس تر    از معنا و مفهوم و روایت پرهیز میکند و بیشتر به فرم گرایش دارد . حتی اگر مواردی از  امور نام برده در برخی کارها صدق نمیکند اما  مواردی چون برخورد های زبانی و چیدمانی خاص این مسیر در تمام شعر ها دیده میشود .

    درست همین گونه شعر ها هستند که به دست شاعران به چاپ میرسند و  حتی  در نمایشگاه های بین المللی ارائه میشوند . که بنده این کار را ستایش میکنم و معتقد هستم در روند شعری معاصر تاثیر خواهد گذاشت و البته که اگر این تاثیر امروز دیده نشود در دراز مدت میتوان اثرات ژرف آن را به تماشا  نشست .

    اما بحث اصلی من و همان درد دلی که این کلمات را به هم چسباند این است که : شعر امروز یعنی همان حرکت اصلی شعر امروز چقدر  توانسته است  جایی در خور  مقام برای خود در ذهن مخاطب ایجاد کند .

    البته شما مخاطب را  آدمهایی تصور کنید که نسبت به شعر. عام هستند اما شعر دوست اند و شعر  را دنبال میکنند

    میخواهم از خودم و شما شاعران بپرسم که : آیا شعر امروز ما توانسته است ارتباط خود را به گونه ای با مخاطب امروز بر قرار کند که حافظ و سعدی وصائب بر قرار کردند ؟

    یا  بگذارید بهتر بگویم  این طیف مخاطب که جمعییت بزرگی را هم تشکیل میدهد چقدر از شعر امروز راضی ست و از آن لذت میبرد ؟

    آیا ما شاعران کتابهایمان را چاپ میکنیم که به فامیل ها و دوستان انجمن ادبی بدهیم و یک مشت شاعر که به صورت حرفه ای دارند به شعر میپر دازند آن را بخوانند و یک مشت منتقد ادبی و هنری آن را نقد کنند؟

    من و گروهی از دوستان محقق در مورد این مهم تحقیق و برسی کردیم و حاصل هفت ماه تلاش خود را در  کنفراس شعر پارسی و چشم انداز جهانی آن به دوستان شاعر و دانشجو و اساتید  اعلام نمیودیم (کنفرانس شعر فارسی و چشم انداز جهانی آن 15/4/1386 تهران سالن همایشهای صدا وسیما)

    باید قبول کنیم که زبان شاعران امروز البته آنهایی که در مسیر شعر معاصر اند زبانی است که با زبان مردم عامه خیلی فرق دارد به این منظور که زبان شاعر بسیار جلو تر از زبان مخاطب است. درست به خاطر همین  امر میباشد  که مخاطب ارتباط خود را با صائب . خاقانی . فردوسی . سعدی . حافظ . و... که شاعران قرنها  پیشند حفظ کرده و نتوانسته با شاعر هم قرن خود که دارد با زبان امروزی خود مخاطب حرف میزد ارتباط بر قرار کند .البته لازم است بگویم در مقام  صلیقه نیز این امر بسیار محسوس است .

    این جدایی که بی شک اگر همین گونه به پیش برود نه بر شعر بلکه بر هدفهای  بلند و طولانی شاعر برای شعر لتمه وارد میکند. واین مبحثی مهم و قابل تامل است که از نظر این جانب شاعر در آن بی تقصیر و مظلوم واقع شده.

    در این تردید و اندیدی نیست که شاعر باید فرزند زمان خویش باشد . حتی مولانا نیز در زمان خودش نو آفرین و فرزند همان زمانی بود که در آن زندگی میکرد .


    هست هشیاری زیاد ما  مضی

    ماضی و مستقبلت پرده خدا

    آتش اندر زن به هر دو تابه کی

    پرگره باشی از این  هر دو چو نی

    تا گره با نی بود همراز نیست

    همنشین آن لب و آواز نیست


    آری مولا نا نیز میگوید گذشته و آینده را بسوزان  در بند ماضی و  مستقبل  نباش   اینها مثل گره هایی است که در نی می افتد

    حکایت ما هم این است . اگر در همین روزگار خودمان به ادبیات انگلستان و حتی فرانسه نگاهی بی اندازیم  به وضوح مشخص است که چقدر پیشرفت های زبانی شان در شعر و ادبیات  سریع  اتفاق می افتد .( البته اگر بنده از پیشرفت زبانی صحبت میکنم چون بر این باورم که شاعر به غیراز آفرینش هنری که در شعر ایجاد میکند  رسالتی بزرگ دارد و آن هم زبانی ست که با آن هنر  را پر داخته و ساخته میکند )

    پس شاعر امروز ما نه تنها خوب  . بلکه یک وظیفه  است برایش که با زبان روزگار خود به صحبت  بپر دازد و حتی  باید تلاش کند  که فرم  بر خورد خود با زبان را به یک بر خود جهانی تبدیل کند تا اگر احیانا  کلامش تر جمه شد بر خورد  شاعر فارسی این روزگار برای شاعران  همروزگار خارجی اش  قابل درک باشد . که البته ما در  کشورهای خارجی  که شعر در آنها جریان دارد این  نقطه ی  ارتباط بر قرار نکردن مخاطب عام را نداریم.

    از سوی دیگرٍ جریان شعر و ادبیات . مسئله کتابهای در سی آموزش و پرورش و آموزش عالی مطرح میشود که حد اقل در محدوده شعر و ادبیات سعی نمی کند که زبان کتابهارا به زبان     امروزی وفق دهد. و هنوز با  نثری مصنوع به دانش آموزان و دانشجویان حتی هفت خوان رستم و .. را آموزش میدهد و انتظار هم دارد که یک جوان قرن 21 بتواند معنی کلمات و واژه های آن را در یابد . که این یکی از مهمترین مسائل بحث ماست . اگر کسانی که نمی خواهم نام ببرم اینجا باشند میگویند که یک جوان  قرن 21  از نظر شما با درایت این دوره خود نباید بتواند که  معانی کلمات شاهنامه را در یابد ؟

    من به آنها بارها پاسخ داده ام و اکنون نیز پاسخ میدهم که نه اصلا نیازی نیست که بدانند  اگر بداند خوب است و اگر نداند  چیزی از مقامشان کم نمیشود . و اگر به من باشد میگویم که اصلا نخوانید و ذهن خود را با آن در گیر نکنید . البته این به منظور بی ارزش کردن آثار گذشته نیست . بلکه  زمان پرداختن به چنین کتابهایی دیگر گذشته است.

    من معتقدم که مطالعه بی اندازه همین آثار است که ذهن ایرانی امروز را  ذهنی نظم گرا کرده   و اگر شعری در پایانش  قافیه و ردیف چیدمان نداشته باشد شعر معنا نمیشود . این مهم را میتوان از دید ژنتیک هم  به  دایره برسی گذاشت . که دانشمندان زنتیک  این را هم ثابت کردند که  ذهن 16 نسل پیش از ما بر  ذهنیت امروز ما تاثیر گذار است  پس 16 نسل پیش از ما که همه  بر راه و رسم  همین قوافی پیش رفته اند امروز ما را ساخته و ما باید با این ساختمان منظم مبارزه کنیم .

    خلاصه که اگر  نظام آموزشی ما حد اقل در آموزش عالی  سعی بر این داشت که  از زبان  امروزی تری برای   بیان عناوین و مباحثش استفاده  کند  حتما حد اقل در قشر دانشجو ما از این  مورد ارتباط  ب  قرار نکردن   راحت تر و آسوده تر بودیم .

    در مرحله سوم باید گلایه از مخاطبی کرد که هرگز نمی خواهد یک آدم  به روز مدرن و امروزی باشد . و حتی برای اینکه بتواند خودش  با زبان شعری ارتباط بر قرار کند زحمتی نمی کشد . بارها در مباحث مختلف  در این باب اساتید بزرگوار از من پرسیده اند که با این همه  گرفتاری های روزمره واقعا میتوان انتظار داشت که مخاطب شعر اصلا باشد که بخواهد به خود کمک کند تا امروزی باشد ؟

    این واقعا سوال به جایی است اما من بارها به این سوال پاسخ داده ام و درست یادم می آید که  آخرین بار در همایش نقد و برسی  پر فروشترین کتاب شعر نمایشگاه بین المللی بود که گفتم  مگر فقط ما ایرانی ها هستیم که کار میکنیم و تلاش میکنیم . اینها بهانه ای بیش نیست تا خود را تبرئه کنیم .

    اگر مخاطب امروز ما  حد اقل  در هفته دو شعر سپید را مطالعه کند به شما قول میدهم که  خیلی بهتر و خوبتر از من و شما میتواند آن را  درک کند و حتی زوایایی از آن را  بیرون بکشد که ما  نتوانسته ایم .

    خیلی راحت میتوان به این پر داخت که اگر مخاطب  به این درجه برسد همین زبان سخت و دشوار  برای او  دارای آفرینش هایی میشود که اورا محو و دلداده میکند کا اینکه بنده و دوستانم همین امر را در همان تحقیق و برسی هفت ماهه با یک مخاطب عام شعر امروز به  برسی گذاشتیم و در طی دو ماه  بازتاب  سپید خوانی این  خانم غزل دو ست را آن هم با تاویل ها و تعابیر تازه تر مشاهده نمیودیم .


    باز هم به قول مولانا ی بزرک که :


    او به عکس شمع های آتشی ست

    مینماید آتش و جمله خوشیست


    بیشتر از این جایز نمی دانم که این موضوعات را باز تر کنم چرا که هر کدامشان زمانی  فراخ را برای برسی میطلبد این  نوشته ها هم  درد دلی بئد با مخاطب و شاعر امروز اگر در آن کمی  و کاستی دید ه میشد  پوزش اینجانب را بپذیرید  که سعی کردم خیلی ساده و معیارانه به بیان بپر دازم .



    حامد داراب تهران 17/9/۱۳۸۶